دوست داشتن یعنی...
دلگیرم! کاشکی بابام اینا هم بیان انتالیا وگرنه خوش نمیگذره اصلا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 3:13  توسط من  | 

امروز بعد از سه ماه امدیم با مهرداد خونه ی بابام خوابیدیم بر پدر همسایه ی مردم ازار لعنت ساعت ۲ همسایه هاشون تازه از مهمونی امپدن انقدر جیغ و داد کردن که من از خواب پریدم دیگه هم خوابم نبرد ساعت ۳ هم امدن دستشونو گذاشتن رو زنگگگگ که بیاین ماشینتونو جابجا کنین! بابا هم دعواش شد باهاشون منم دیگه خوابم نبرد الانم ساعت چهار و نیمه تازه از بس سردرد داشتم امدم اینجا بیچاره مامان کلی دارو دوا بهم داد که بهتر بشم امیدوارم مامان اینا خونشونو عوص کنن یک خونه ی ویلایی بخرن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 4:30  توسط من  | 

من دیشب کار بد کردم

مهرداد زد زیر حرفش چهارشنبه نرفتیم دکتر

قراره فردا بریم

من اصلا اصلا اصلا بیمارستان قائمووووووووو دوست ندارم

همه چیز امام رضا بهتر بود استاداش محیطش مسئول کتابخونش اینجا یک محیط خشک و بی روحه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 9:48  توسط من  | 

مهرداد قبول کرده چهارشنبه برم پیش متخصص زنان تا اقدامات اولیه برای بارداری رو انجام بدممممم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا همراه با این بچه خیر و خوشی هم تو زندگیمون قرار بده 

آمیننننننننننننننننننننننننننننن!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 18:37  توسط من  | 

امتحان اخلاق خیلی بد بود خداکنه قبول بشم چند روز دیگه یعنی دو روز دیگه امتحان قلب دارم خداکنه قبول شم تمام امتحانامو فقط به امید قبولی میرم سر امتحان جدیدا خیلی تنبل شدم امروز رفتیم من یک مانتوی خوشکل نخی واسه دانشگاه خریدم مهرداد عشقم هم یک حلقه ی نقره خرید واسه خودش البته حلقه ی پلاتین داشت ولی چون گرون و سنگین بود از ترس اینکه گم بشه دستش نمیکرد ولی این حلقشم خیلی خوشگله دوست دارم با یک خانواده ی کوچولوی دو نفری متل خودمون رفت وامد کنیم البته وقت رفت وامد نداریم ولی دوست دارم دیگه یکی رو مهرداد پیشنهاد داد من خوشم نیامد زنش اصلا حرف نمیزنه فقط دنبال بچشه یکی رو من پیشنهاد دادم مهرداد خوشش نیامد حالا شاید جمعه با یکی رفتیم بیرون!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 1:43  توسط من  | 

1ماه و نیمه که خونه ی خودممم سخت نیست یعنی سخته ! برای سحر گوجه پلو پختم مثل اش شد ولی بهمن و مهرداد خوردن هیچی نگفتم .مهرداد داره ناخن هاشو تو حال میگیره اعصابم بهم ریخته بهمنم هم بو میده هم هی بدنشو میخارونه ادم حالت تهوع بهش دست میده ازش خواهش کردم بره حموم البته مهردادم بوی ... میده 

جوجه اماده کردم بریم وکیل اباد واسه افطار درست کنیم

چنند روز دیگه امتحان اخلاق دارم  بعدشم امتحان قلب 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 16:52  توسط من  | 

دیگه چیزی به عروسیمون نمونده از یک طرف استرس امتحان از یک طرف استرس عروسی ! ولی خوبه دلم واسه جفتشون روشنه تقریبا همه کارمون شده کلی عکس اسپرت گرفتیم کلی خرید رفتیم حیف که همش باید درس بخونم (از دیروز شروع کردم)!!!! خوب قبلشم که شروع نکرده بودم استرسش که بود الانم سایت بیمارستان امام رضایم منتظر مهرداد که بیاد دنبالم
+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 14:11  توسط من  | 

۱۹ خرداد عروسیمه لباسمو گرفتم یعنی اجاره کردم ارایشگاه هم نوبت رزرو کردم اتلیه هم گرفتم تالار هم رزرو کردیم همه جهازم جز فرش هم خریدیم حدودا کار زیادی نمونده مهرداد کادو روز زن رو دیروز بهم داد یک تی شرت و یک اباژور راستی خونمونم تحویل گرفتیم خیلی خوشگله دیروز رفتیم یک تابلو فرش وان یکاد هم خریدم خیلی خوشگله کبوترام ۱۷ هم رو تخماشون خوابیدن امروز شده ۱۹ روز هنوز جوجشون در نیامده
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 14:5  توسط من  | 

حال خوبی ندارم ولی شککککککککککککککککککککککککر
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 14:54  توسط من  | 

با اینکه پس فردا یک امتحان سخت دارم و اصلا هم وقت ندارم دوست داشتم اینو بنویسم

کل امتحان پس فردامو نشستم تو حدود۱۰ صفحه خلاصه نویسی کردم! الان که میخواستم شروع کنم خلاصه هامو بخونم هر چی گشتم یکی از برگه هاش نبود اگه پیداش نمیکردم هم روحیم خراب میشد هم کلی وقت میگرفت بخوام غیر خلاصشو بخونم زود بدلم گذشت مزمل بخونم تا پیدا شه تو گوگل زدم سوره مزمل تا داشت صفحشو باز میکرد یک دفعه یک جایی به ذهنم رسید که برم ببینم)از یک درز باریک کنار دیوار تخت افتاده بوده زیر تخت! ورش داشتم کلا تا حالا نشده یک چیزی گم کنم مزمل نذر کنم پیدا نشه

اگه شما هم چیزی گم کردین سوره مزمل بخونین اگه جواب داد که حتما میده منم دعا کنین تازه خیلی هم سوره ی کوتاهیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 2:40  توسط من  |