تبليغاتX
دوست داشتن یعنی....

behnaz1368

بهناز

behnaz1368

http://behnaz1368.blogfa.com

دوست داشتن یعنی....

دوست داشتن یعنی....

دوست داشتن یعنی....

دوست داشتن یعنی...

دوست داشتن یعنی....

کاش........................
کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه

هاي خشک او مي کرد......

کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد....

کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن

دست ها مستجاب مي شد.....

کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي

بيان کردنش نيازي به شهامت نبود.......

و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:12 توسط بهناز |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

تولدت مبارک

غریب آشنای عزیز تولدت مبارک

(http://silentlover.blogfa.com/)

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط بهناز |
ای آدمـــــا گـــول نخورین            بــــاعشقای دروغـــــــکی

بــــاقــــــولای بلا  محــل             بـــــاوعده هـــــــای الکی

..........................................................................................

تواین روزای گـرگ ومیش             قاطی شده عشق وهوس

عشقای  امــروزی  شده             یـه مُش دروغ  همین وبس

..........................................................................................

مثل قـــــــدیم رنگ نداره             حنای  عــــــــــاشقا  دیگه

خیلی  چیزا  عوض شده            هیچ کی بهت راس نمی گه

..........................................................................................

دلارو قسمت می کنــن              انگاری کــــــه نذری  دارن

هرجا می رن یه تیکّه دل             پیش یکی  جـــا می ذارن

.........................................................................................

تـــو این زمونه عاشقی              حساب کــــــــتابی  نداره

این روزا حتّی آســـمون              یــــــه جـــــای آبی نداره

.........................................................................................

      شبا توی مـهمونـیا           عشق یخی فــــراوونه

      فردا که آفتاب بزنه           هیچّی ازش نمی مونه 

http://khaliljavadi.persianblog.ir/

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:8 توسط بهناز |
غروب غریبه

باز هم غروبی دیگر و دل گرفته

باز هم غروبی دیگر و آهنگ غریبه

این بی هوا از تنهایی گرفته

غروب بهانه ایست برای شکسته

به راستی رنگ آفتاب سرخ گشته

رخش چون دلم بی روح گشته

گویی آفتاب هم دیگر خسته گشته

از روزگار امیدش نا امید گشته

رنگ رخش چون دلم سرخ گشته

ربی پایان امروزت نیز رنگ غم گشته

این روزگار بی تبار از چه شکسته؟

باز هم غروبی دیگر و زمزمه غریبه

همچنان من به یاد او گوش به آهنگ غریبه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:34 توسط بهناز |
عیدتون مبارک

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

ای کاش هر روزمان نو روز باشد تا نو شویم خودمان ، اندیشه هایمان و

عشقمان به همه زیبایی ها 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:31 توسط بهناز |
دلنوشته

 باز دلم هواي گريه داره

چشمام مي خوان ببارن

چه فاصله اي دارم با خودم

چرا اين قدر زندگي با اون چيزي كه انتظار داري متقاوته

خسته م از اين همه نقاب

خسته از بي رنگي دوستي ها

دلگرفته و شاكي از دست دنيا

كاش اين بي كران فاصله تا رويا نبود

كاش راه برگشت هميشه باز بود

كاش...

خسته م از همه ي كاش ها

خسته م از احساس

خسته م از اين همه تكرار

از شمارش نفس ها

از نوشتن ها

خسته م از بودن و ماندن و تكرار شدن در لحظه ها

.

.

.

مي گويند آسمان همه جا همين رنگ است ولي آيا زمين نيز؟...

.

.

.

بي نهايت من،اين جا دل شكسته اي هست كه يا وجود همه ي تاريكي اش تو را به انتظار نشسته

بيش از اين تنهايش نگذار

آرام

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:40 توسط بهناز |
دانشگاه
اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم , خرده پولی , سرسوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی هم چون من مشروط

و اتاقی که همین نزدیکی است , پشت آن کوه بلند.

اهل دانشگاهم !

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف  , می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است

دلتان تازه شود , چه خیالی , چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

می دانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم !

قبله ام آموزش , جانمازم جزوه , مهرم نور

عشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ و ماهی می خوابند.

استاد از من پرسید , چند نمره ز من می خواهی ؟

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

پدرم استاتیک از برداشت و کوئیزهم می داد

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود

کم کمک دور شدیم از آنجا , بار خود را بستیم

عاقبت رفتیم دانشگاه , به محیط خس آموزش

رفتم از پله دانشکده بالا , بارها افتادم

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت

من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره ده دم دانشکده پشتک می زد

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم کسی از پنجره می گفت کمک

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از غده تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

فتح یک ترم به دست ترسیم

قتل یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم !

اما نیستم دانشجو کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان

نبضشان را می گیرم

هذیان ها شان را می فهمم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من در این دانشگاه چقدر مضطربم

من به یک نمره ده ناقابل خوشنودم

من به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب میدانم , کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می آید

خوب میدانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم

تریا , نقلیه , دانشکده از آن من است

چه اهمیت دارد , گاه می روید خار بی نظمی ها

رخت ها را بکنیم پی ورزش برویم

توپ در یک قدیمی است

و نگویم که افتادن مفهوم بدی است !

و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم !

و بدانیم که اگر جزوه استاد نبود همگی می افتادیم !

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می ماندیم

و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم

و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسی که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی

پیوسته شناور باشیم

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:52 توسط بهناز |
سسسسسلاممممممم امروز تولد عشقمه از صبح اتاق کامپیوترخوابگاه بسته بود کلی حرف اماده کرده بودم واسه تولد داداشم بنویسم تو وبلاگم ولی نمیدونم چرا همش پرید

تولدت مبارکککککککککککککککککک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:33 توسط بهناز |
سسسسسلام به همه ی دوستای گلم الان از کتابخونه ی دانشگاه اپ کردم کار زشتیه مگه نه؟


 

اشکهایم را نذر برنگشتنت می کنم.

قول می دهم اگر نیایی

همیشه لبخند بزنم....

 

اشکهایم،

نذر برنگشتنت.

(آیه)

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:30 توسط بهناز |
سلام به همه ی دوستای گلم که این مدت همراهم بودند

نمیدونم این پست رو چجوری بنویسم راستش اصلا دلم نمیاد بنویسم

همه ی دوستای عزیزی که این مدت وبلاگمو میخوندن میدونن من یک دانشجوی ترم بهمنی هستم

یعنی ازچندروزدیگه کلاسام شروع میشه یعنی مجبورم کمتراپ کنم ولی امیدوارم شما عزیزان همچنان 

با نظراتتون منوخوشحال کنین دلم نمیاد بگم خداحافظ ولی میگم به امید دیدار 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:52 توسط بهناز |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا