X
تبلیغات
دوست داشتن یعنی...
دوست داشتن یعنی...
حال خوبی ندارم ولی شککککککککککککککککککککککککر
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 14:54  توسط من  | 

با اینکه پس فردا یک امتحان سخت دارم و اصلا هم وقت ندارم دوست داشتم اینو بنویسم

کل امتحان پس فردامو نشستم تو حدود۱۰ صفحه خلاصه نویسی کردم! الان که میخواستم شروع کنم خلاصه هامو بخونم هر چی گشتم یکی از برگه هاش نبود اگه پیداش نمیکردم هم روحیم خراب میشد هم کلی وقت میگرفت بخوام غیر خلاصشو بخونم زود بدلم گذشت مزمل بخونم تا پیدا شه تو گوگل زدم سوره مزمل تا داشت صفحشو باز میکرد یک دفعه یک جایی به ذهنم رسید که برم ببینم)از یک درز باریک کنار دیوار تخت افتاده بوده زیر تخت! ورش داشتم کلا تا حالا نشده یک چیزی گم کنم مزمل نذر کنم پیدا نشه

اگه شما هم چیزی گم کردین سوره مزمل بخونین اگه جواب داد که حتما میده منم دعا کنین تازه خیلی هم سوره ی کوتاهیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 2:40  توسط من  | 

دیروز عشقم کارشناسی ارشد حسابداری قبول شد عزیزم بهت تبریک میگم مهرداد جونم باید پس فردا بره نیشابور ثبت نام کنه از ۱۵ بهمن هم کلاساش شروع میشه منم کیف چرمیمو میخوام بهش هدیه بدم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 19:26  توسط من  | 

فردا تولدمه تولدممم مبارک شوهرم واسم یک کیف چرم دست دوز خوشگل خرید  خیلی خوشگله

از خدا میخوام یک کاری کنه ما زودتر خونه بخریم خسته شدم از سر در گمی دوست دارم یک خونه داشته باشیم بریم خونه خودمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 23:52  توسط من  | 

یک خونه پیدا کردیم خیلی دوسش دارم یک عالمه ایتو اگه بخوایم بخریم باید خونمونو بفرروشیم فردا احتمالا معلوم میشه میخریمش یا نه

من حرف ن صفحه کلیدمو کندم زیرش اشغال رفته بود گفتم اشغالشو در ارم دوباره جا بزنم ولی دیگه جا نخورد خیلی زشت شده! تازه شکست خدا کنه مهرداد بتونه درستش کنه من میخوام نخوابم برم دانشگاه یک سرو گوشی اب بدم من دوست دارم رو کارت عروسیمون عکس من و مهرداد رو بندازن خیلی دوست دارم

الان من ناراحتم صفحه کلیدم این شکلی شده! مستاجرمون باید خالی کنه ولی نمیکنه منم به مهرداد گفتم اشکالی نداره بهش زنگ نزنه من خیلی دوسشون دارم معتقدم اونا رو اذیت نکنیم خدا خیلی کمکمون میکنه این خونه رو اگه بخریم خیلی خوب میشه چون دیگه لازم نیست مستاجر داشته باشیم چون قراره خودمون توش زندگی کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 5:24  توسط من  | 

چه بی اندازه غمگینم!

راستش خوشحالم شوهرمو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا این جمله به ذهنم امد هر چی هم میخواستم ننویسمش نشد فردا عیده پیشاپیش عیدمون مبارک !

امروز رفتیم سینما هویزه فیلم بوی گندم رو دیدیم خیلی مزخرف بود پیشنهاد میکنم اصلا این فیلمو نبینین

ما میخوایم یک خونه بخریم البته یکی داریم یکی دیگه! امیدوارم تو پست بعدی خریده باشیم من ۱۷ بهمن امتحان دارم کلا یادم رفت چی میخواستم بنویسم!

من خیلی دوست دارم برم خونه خودم خسته شدم! الان میخوام نماز بخونم  چندروز دیگه.....

مهرداد خیلی منو دوست داره هیچکی منو اندازه ی اون دوست نداره حتی مامان بابام الان اینو نوشتم بغض الود شدم مامان بابامم خیلی دوسم دارن مخصوصا بابام باز خوبه مامان بابام اینترنت بلد نیستن اگه تو دفتر خاطرات اینارو مینوشتم تو هر سوراخ و سمبه ای هم قایم میکردم بابام پیداش میکرد میخوند یعنی من هیچ خاطره ای که بابام نخونده باشه ندارم یکبار یک دفتر خاطراتمو تو خونه مهرداد اینا تو اتاقمون زیر تخت قایم کردم بابام اینا اونجا دعوت بودن یک ساعتی رفتن تو اتاق ما استراحت کنن بعد شبش کلی بابام با خنده خاطراتمو واسه خودم گفت!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 5:13  توسط من  | 

مهردادم خوابه ومن نفساشو میشمرم نفسام به نفساش بنده نميدونم چرا انقدر بی طاقت شدم فقط ميخوام بریم خونه خودمون اصلا برام شده یک آرزوی دست نیافتنی مهرداد معذرت اذيتت میکنم ولی خودمم دارم اذیت میشم تحمل. این شرایط سخته برام مهرداد دوستت دارم عزیزم عاشق تم الانم با موبایل تو آپ کردم آخه با موبایل خودم نميشه 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 3:20  توسط من  | 

امروز داشتم دنبال یک اهنگ واسه وبلاگم میگشتم اتفاقی یک اهنگ که چند سال پیش خیلی گوش میکردمو پیدا کردم خیلی خیلی این اهنگو دوست دارم منو برد به قدیم! گاهی یک اهنگ میتونه با روح و روان ادم بازی کنه!

چند وقته همش دارم فکر میکنم بهشت جهنم تو همین دنیاست ادم هر کار بد یا خوبی کنه نتیجشو تو همین دنیا میبینه یعنی واسم پیش امده که میگم

بهناز تا چند وقت دیگه ۲۴ سالش میشه بهنازی که به خواستگاراش میگفت من هنوز ۲۰ سالمم نیست قصد ازدواج ندارم! دلم گرفت دارم پیر میشم بهناز ۱۹ ساله با کلی شور و شوق و ارزو داره پیر میشه از این گذر زمان میترسم

میترسم من بچگیمو دوست دارم واسم سخته بزرگ شم بهناز بیچاره!

کاشکی میشد همیشه تو همون دوران شور و شوق جوونی دوران پر از شکست پر از دلتنگی موند

سردمه! خوابم نمیاد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 3:31  توسط من  | 

جاتون خالی ۷ روز رفتیم عراق حدود ۱۰ صبح رسیدیم کاظمین ۱ شب کاظمین بودیم شهر خوبیه ولی فوق العاده کثیفه فردا صبحش رفتیم دو طفلان مسلم و از اونجا من عروسک خریدم ! و بعد رفتیم کربلا ۳ شب کربلا بودیم تو هتل شرق الاوسط یکی از بهترین هتلای کربلاست خیلی خوب بود بعد اون هم رفتیم نجف ۳ شب هم اونجا بودیم صبحم نماز صبح رفتیم حرم حضرت علی وداع کردیم که من همش خواب بودم و برگشتیم حدود ۲۱ نفر بودیم خدا رو شکر بحثی پیش نیامد!

توی اذر امتحان پاتولوژی دارم هیچی نخوندم!

یک نگین شرف الشمس از مامان بزرگ مهرداد بهش رسیده بود داد برام انگشتر کردن خوشگل شده تصمیم گرفتم از دستم در نیارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 18:12  توسط من  | 

گلو درد م بهتره یعنی دیگه درد نمیکنه ولی هنوز قیافش خوب نشده امروز دلم گرفته اعصاب ندارم شاید چون یک پالتو خریدم مامان میگه خیلی زشته اصلا هم نمیرزه البته شاید واسه اینم نیست کلا افسردم دیشبم با مهرداد دعوام شد شاید واسه اونه شایدم چون قیافه ی بابامو صبح دلگیر دیدم ناراحتم شایدچون قراره شنبه برم کربلا شهید بشم و برگردم!البته وصیت میکنم همونجا خاکم کننن! نه دوست ندارم  اونجا دلم میگیره راستش دوست دارم تو باغچه ی حیاطمون خاکم کنن ! اصلا دوست ندارم برم یه توفیق اجباریه دیگه ! بابای مهرداد اسممونو نوشته اصلا دوست دارم بمیرم! اعصابم خورده
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 13:7  توسط من  |