دوست داشتن یعنی...
خستم از این هیاهوی روزگار سهم من شده از این زندگی پر فراز نشیب حسرت چند ساعت خوابیدن حسرت... بی خیال شاکیم حسابی از زندگی کار دست خودم ندم خیلیه دلگیرم دلتنگم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 23:36  توسط من  | 

دیشب برگشتیمممم جاتون خالی خیلی خوش گذشت صبح باید ساعت ۷ونیم بیمارستان امام رصا باشم خوابممم میاد یک عده میان وبلاگمو هرروز میبینن ولی نطر نمیدننن چرا ایا خودشون بگن چرااااا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 1:18  توسط من  | 

ما الان انتالیاییم هتل رویال تاور همه چی خیلی خوبه همه ی وعده های غذاییش بوفست ولی مهرداد با من پا نیست! نمیذاره بیربیرا بخورم! و... بماند بی خیال
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 23:55  توسط من  | 

امروز با عشقم رفتیم رستوران لبنانی الماس شرق شاورما خوردیم خیلی حال داد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 0:2  توسط من  | 

دوست داشتن یعنی حس عجیبی که به تو دارم یعنی وقتی تو رو از دنیام کم کنم هیچی ندارم یعنی فقط با تو راحتم فقط از تو خجالت نمیکشم یعنی تنها محرم رازم تویی یعنی روزی هزار بار قهر کنم باز خودم میام اشتی میکنم دوست داشتن یعنی تمام استرسای زنونم واسه از دست دادنت من شاید حساسم ولی از دوست داشتنه مهرداد جون از نطرم دوست داشتن واقعی فقط و فقط بعد ازدواج به وجود میاد بعد یکی شدن
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 1:23  توسط من  | 

امروز بلاخره بعد یکسال که تصمیم دارم برم موفق شدم برم استخر شهید شادی فر خیلی بزرگ و قشنگ بود اصلا بوی کلر نمیداد ادم احساس ارامش داشت مامان جونمم بردم این استخر مخصوص دانشجوها وکارکنان علومپزشکیه میتونن همراه هم ببرن خیلی عالیه انشالله بازم میرم امشب بابا و مامانم شام امدن خونه ی مافردا احتمالا برم دکتر جواب اذمایشمو نشون بدم هرچند خودم دیدم خوب بوده خودمم میدونم فقط باید اسیدفولیک بخورم ولی دوست دارم برم اینجوری مهرداد جدی تر به بچه دار شدنمون نگاه میکنه
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 1:10  توسط من  | 

امروز تولد عشقم مهرداد جون بود من واسش یک شلوار کتون مخمل سورمه ایه خیلی خوشگل خریدم با یک جوراب بهمن واسش یک کیک خوشگل گرفت بابا جونممم ما و مامان بابای مهرداد و داداش و زن داداششو برد ارم به هممون ششلیک دا د واقعا ارم از میون همه ی رستورانای شاندیز حرف اولو میزنه تولد مامان خوشگلمم بود کلا خوش‌ گذشت انشالله سایه ی بابام همیشه بالای سرمون باشه انشالله چهارشنبه شب هم احتمالا بریم انتالیا ولی قطعی نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 1:1  توسط من  | 

دلگیرم! کاشکی بابام اینا هم بیان انتالیا وگرنه خوش نمیگذره اصلا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 3:13  توسط من  | 

امروز بعد از سه ماه امدیم با مهرداد خونه ی بابام خوابیدیم بر پدر همسایه ی مردم ازار لعنت ساعت ۲ همسایه هاشون تازه از مهمونی امپدن انقدر جیغ و داد کردن که من از خواب پریدم دیگه هم خوابم نبرد ساعت ۳ هم امدن دستشونو گذاشتن رو زنگگگگ که بیاین ماشینتونو جابجا کنین! بابا هم دعواش شد باهاشون منم دیگه خوابم نبرد الانم ساعت چهار و نیمه تازه از بس سردرد داشتم امدم اینجا بیچاره مامان کلی دارو دوا بهم داد که بهتر بشم امیدوارم مامان اینا خونشونو عوص کنن یک خونه ی ویلایی بخرن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 4:30  توسط من  | 

من دیشب کار بد کردم

مهرداد زد زیر حرفش چهارشنبه نرفتیم دکتر

قراره فردا بریم

من اصلا اصلا اصلا بیمارستان قائمووووووووو دوست ندارم

همه چیز امام رضا بهتر بود استاداش محیطش مسئول کتابخونش اینجا یک محیط خشک و بی روحه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 9:48  توسط من  |