دوست داشتن یعنی...
1ماه و نیمه که خونه ی خودممم سخت نیست یعنی سخته ! برای سحر گوجه پلو پختم مثل اش شد ولی بهمن و مهرداد خوردن هیچی نگفتم .مهرداد داره ناخن هاشو تو حال میگیره اعصابم بهم ریخته بهمنم هم بو میده هم هی بدنشو میخارونه ادم حالت تهوع بهش دست میده ازش خواهش کردم بره حموم البته مهردادم بوی ... میده 

جوجه اماده کردم بریم وکیل اباد واسه افطار درست کنیم

چنند روز دیگه امتحان اخلاق دارم  بعدشم امتحان قلب 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 16:52  توسط من  | 

دیگه چیزی به عروسیمون نمونده از یک طرف استرس امتحان از یک طرف استرس عروسی ! ولی خوبه دلم واسه جفتشون روشنه تقریبا همه کارمون شده کلی عکس اسپرت گرفتیم کلی خرید رفتیم حیف که همش باید درس بخونم (از دیروز شروع کردم)!!!! خوب قبلشم که شروع نکرده بودم استرسش که بود الانم سایت بیمارستان امام رضایم منتظر مهرداد که بیاد دنبالم
+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 14:11  توسط من  | 

۱۹ خرداد عروسیمه لباسمو گرفتم یعنی اجاره کردم ارایشگاه هم نوبت رزرو کردم اتلیه هم گرفتم تالار هم رزرو کردیم همه جهازم جز فرش هم خریدیم حدودا کار زیادی نمونده مهرداد کادو روز زن رو دیروز بهم داد یک تی شرت و یک اباژور راستی خونمونم تحویل گرفتیم خیلی خوشگله دیروز رفتیم یک تابلو فرش وان یکاد هم خریدم خیلی خوشگله کبوترام ۱۷ هم رو تخماشون خوابیدن امروز شده ۱۹ روز هنوز جوجشون در نیامده
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 14:5  توسط من  | 

حال خوبی ندارم ولی شککککککککککککککککککککککککر
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 14:54  توسط من  | 

با اینکه پس فردا یک امتحان سخت دارم و اصلا هم وقت ندارم دوست داشتم اینو بنویسم

کل امتحان پس فردامو نشستم تو حدود۱۰ صفحه خلاصه نویسی کردم! الان که میخواستم شروع کنم خلاصه هامو بخونم هر چی گشتم یکی از برگه هاش نبود اگه پیداش نمیکردم هم روحیم خراب میشد هم کلی وقت میگرفت بخوام غیر خلاصشو بخونم زود بدلم گذشت مزمل بخونم تا پیدا شه تو گوگل زدم سوره مزمل تا داشت صفحشو باز میکرد یک دفعه یک جایی به ذهنم رسید که برم ببینم)از یک درز باریک کنار دیوار تخت افتاده بوده زیر تخت! ورش داشتم کلا تا حالا نشده یک چیزی گم کنم مزمل نذر کنم پیدا نشه

اگه شما هم چیزی گم کردین سوره مزمل بخونین اگه جواب داد که حتما میده منم دعا کنین تازه خیلی هم سوره ی کوتاهیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 2:40  توسط من  | 

دیروز عشقم کارشناسی ارشد حسابداری قبول شد عزیزم بهت تبریک میگم مهرداد جونم باید پس فردا بره نیشابور ثبت نام کنه از ۱۵ بهمن هم کلاساش شروع میشه منم کیف چرمیمو میخوام بهش هدیه بدم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 19:26  توسط من  | 

فردا تولدمه تولدممم مبارک شوهرم واسم یک کیف چرم دست دوز خوشگل خرید  خیلی خوشگله

از خدا میخوام یک کاری کنه ما زودتر خونه بخریم خسته شدم از سر در گمی دوست دارم یک خونه داشته باشیم بریم خونه خودمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 23:52  توسط من  | 

یک خونه پیدا کردیم خیلی دوسش دارم یک عالمه ایتو اگه بخوایم بخریم باید خونمونو بفرروشیم فردا احتمالا معلوم میشه میخریمش یا نه

من حرف ن صفحه کلیدمو کندم زیرش اشغال رفته بود گفتم اشغالشو در ارم دوباره جا بزنم ولی دیگه جا نخورد خیلی زشت شده! تازه شکست خدا کنه مهرداد بتونه درستش کنه من میخوام نخوابم برم دانشگاه یک سرو گوشی اب بدم من دوست دارم رو کارت عروسیمون عکس من و مهرداد رو بندازن خیلی دوست دارم

الان من ناراحتم صفحه کلیدم این شکلی شده! مستاجرمون باید خالی کنه ولی نمیکنه منم به مهرداد گفتم اشکالی نداره بهش زنگ نزنه من خیلی دوسشون دارم معتقدم اونا رو اذیت نکنیم خدا خیلی کمکمون میکنه این خونه رو اگه بخریم خیلی خوب میشه چون دیگه لازم نیست مستاجر داشته باشیم چون قراره خودمون توش زندگی کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 5:24  توسط من  | 

چه بی اندازه غمگینم!

راستش خوشحالم شوهرمو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا این جمله به ذهنم امد هر چی هم میخواستم ننویسمش نشد فردا عیده پیشاپیش عیدمون مبارک !

امروز رفتیم سینما هویزه فیلم بوی گندم رو دیدیم خیلی مزخرف بود پیشنهاد میکنم اصلا این فیلمو نبینین

ما میخوایم یک خونه بخریم البته یکی داریم یکی دیگه! امیدوارم تو پست بعدی خریده باشیم من ۱۷ بهمن امتحان دارم کلا یادم رفت چی میخواستم بنویسم!

من خیلی دوست دارم برم خونه خودم خسته شدم! الان میخوام نماز بخونم  چندروز دیگه.....

مهرداد خیلی منو دوست داره هیچکی منو اندازه ی اون دوست نداره حتی مامان بابام الان اینو نوشتم بغض الود شدم مامان بابامم خیلی دوسم دارن مخصوصا بابام باز خوبه مامان بابام اینترنت بلد نیستن اگه تو دفتر خاطرات اینارو مینوشتم تو هر سوراخ و سمبه ای هم قایم میکردم بابام پیداش میکرد میخوند یعنی من هیچ خاطره ای که بابام نخونده باشه ندارم یکبار یک دفتر خاطراتمو تو خونه مهرداد اینا تو اتاقمون زیر تخت قایم کردم بابام اینا اونجا دعوت بودن یک ساعتی رفتن تو اتاق ما استراحت کنن بعد شبش کلی بابام با خنده خاطراتمو واسه خودم گفت!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 5:13  توسط من  | 

مهردادم خوابه ومن نفساشو میشمرم نفسام به نفساش بنده نميدونم چرا انقدر بی طاقت شدم فقط ميخوام بریم خونه خودمون اصلا برام شده یک آرزوی دست نیافتنی مهرداد معذرت اذيتت میکنم ولی خودمم دارم اذیت میشم تحمل. این شرایط سخته برام مهرداد دوستت دارم عزیزم عاشق تم الانم با موبایل تو آپ کردم آخه با موبایل خودم نميشه 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 3:20  توسط من  |